صفحه اصلی وبلاگ نمونه آثار دفتر یادبود
 
 
   درباره

من، بهرنگ و Behrang.net


   نمی‌دانم تویی که به این صفحه آمده‌ای، کیستی، کجایی و چرا آمده‌ای!؟ نمی‌دانم اصلا نام «بهرنگ تاج‌دین» را به عمرت شنیده‌ای؟ برایت با شخص خاصی مترادف هست؟ نوشته‌ای از او خوانده‌ای؟ نامش را جایی شنیده‌ای؟ یا این که اصلا او را کامل می‌شناسی و علاقه‌ات به کنجکاوی در زندگی خصوصی افراد پایت را به این‌جا باز کرده است؟ شاید هم فقط می‌خواهی بدانی او خودش را چگونه معرفی می‌کند؟ شاید ...
   برای هیچ کدام از این‌ها پاسخی از تو ندارم و فرض نمی‌کنم که کدامشان هستی. بلکه خودم پاسخ می‌دهم. هر چند پاسخم مثل تمام نوشته‌هایم طولانی و بی‌سر و ته است. اما ...
   به این سه سؤال پاسخ می‌دهم و بقیه را هم بی‌جواب می‌گذارم. اگر می‌خواهی بدانی، می‌توانی بخوانی
من

    دوازدهم تیرماه ۱۳۶۳، هفت‌ماهه بودم که به دنیا آمدم.

   تا سه سالگی فارسی بلد نبودم و فقط می‌توانستم به انگلیسی صحبت کنم. اما کارمندزادگی نتیجه‌اش مهدکودک است و رفیق و مربی ناباب! و از سه سالگی تا کنون فارسی حرف می‌زنم و انگلیسی بلد نیستم.
   تنها چیزی که از دوران مهد کودک رفتن‌هایم به خاطر می‌آورم دوری راه از مهرشهرِ کرج تا تهران و هزار و یک بدبختی طی کردن هر روزه این مسیر است. ساعت یک ربع به شش صبح از خانه بیرون می‌زدیم و شش و نیم شب برمی‌گشتیم. حالا اجاره‌نشینی و صاحبخانه‌های جورواجور را هم اضافه کنید. نمی‌دانم. بهتر بگویم درست یادم نمی‌آید که دوران خوشی داشتم یا نداشتم. تنها می‌دانم که گذشت...
   به سن دبستان رسیدم و دبستان نجات‌اللهی آن زمان، در خیابان شانزدهم امیرآباد تهران، همان جا که سال‌های قبل مهدکودک می‌رفتم، اولین مدرسه‌ام شد و آخر سال اول دبستان بود که بالاخره توانستیم در تهران جایی را اجاره کنیم و از مهرشهر به شهرک غرب نقل مکان کردیم.

   اما دوم دبستان بود که فهمیدم هر دو چشمم «آب مروارید» دارد و دید هر دو به یک‌دهم رسیده بود.
   به ناچار تیغ جراحی به مدد آمد و عدسی هر دو چشم برداشته شد و عدسی مصنوعی جایشان گرفت. به هر حال دو عملی که به فاصله چهار ماه از هم انجام شد، دید چشمانم را تا حد زیادی برگرداند، برای همیشه محتاج عینکم کرد و با کورتونی که به خوردم داد، لثه‌هایم مرحوم شدند و برای همیشه چاق شدم. ضمن این که از کل ۹ ماه کلاس دوم، تنها سه ماه سر کلاس رفتم.
   این کلاس نرفتن دوم دبستان بدجوری به دلم چسبید و با جهشی خواندن سوم دبستان، آن را کامل کردم. یادم نمی‌رود معلم کلاس چهارمم را که اول سال تهدید می‌کرد که «اگر تجدید شد، تقصیر من نیست!» و در آخر من با دو ثلث معدل ۲۰، شاگرد دوم کلاس شدم. (شاگرد اول کلاس، یکی از بهترین دوستانم شد؛ هر چند که مدت‌هاست کمتر خبری از هم می‌گیریم)
   پنجم دبستان هم به دنبال معلمم، چهار کوچه بالاتر رفتم، به دبستانی نوساز به نام اندیشه.
   به هیچ وجه بچه درس‌خوانی نبودم و شاید نفر هفتم هشتم کلاس، اما به هر حال از کلاس ۳۷ نفره‌مان، فقط من مرحله اول امتحان تیزهوشان قبول شدم و مرحله دوم را هم. (به هر حال هر آزمونی خطا دارد و هر غربالی، سوراخ گشاد!)
   امروز که نگاه می‌کنم، کاملا متحیرم از اتفاقی که افتاد و فکر می‌کنم شاید این قبولی حق من نبود.

   به هر روی دوران راهنمایی و دبیرستان هم گذشت. با آدم‌هایی سر و کار داشتم که هر یک می‌توانستند معلم باشند. نه برای یک درس و دو درس، که برای چندین و چند درس. آدم‌هایی که یک‌بعدی نبودند و زندگیشان در یک زمینه خلاصه نمی‌شد. به هر حال آن جمع ۲۰۰ نفره، آرمان‌شهری بود که هیچگاه دوباره به چشم نخواهم دید و در دانشگاه بود که فهمیدم چه گوهری را از کف داده‌ام. تیرماه ۷۸ بود که پدرم برای همیشه ما را ترک کرد.

   با وجود تمام تلاش‌هایم و وقت فوق‌العاده‌ای که دیگر برای هیچ کاری نگذاشتم، نتوانستم به طلای کشوری المپیاد فیزیک برسم و راه ادامه تحصیلم کنکور بود. کنکوری که به هر حال موجب شد سر از فردوسی مشهد در بیاورم و مهندسی مکانیک در طراحی جامدات. رشته‌ای که دوستش داشتم و به جز آن و مهندسی صنایع هیچ انتخاب دیگری برایم معنا نداشت. هر چند هر چه گذشت، این علاقه کمتر و کمتر شد.

   از سال اول دانشگاه چیز زیادی به خاطر نمی‌آورم. سال بی‌خاصیتی بود. البته برای اولین بار، آن زمان بود که با اینترنت آشنا شدم و اولین استفاده درست و حسابی‌ام مربوط بود به گروهی به نام ایزیتو (ISITU: Iranian Society of IT Users) گروهی که بنیان‌گذارش سینا مطلبی بود و هدفش مبارزه حقوقی و مدنی با مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص اینترنت
   به هر حال، تابستان همان سال با وبلاگ‌های فارسی آشنا شدم و باز هم اولین وبلاگی که خواندم، روزنگار سینا مطلبی بود به نام «وبگرد» اواخر مردادماه ۱۳۸۱ بود که خودم وبلاگی راه‌اندازی کردم با نام «اندیشه‌هایی برای زباله‌دان تاریخ» و از حدود تیرماه ۱۳۸۲ Behrang.net راه افتاد و نام وبلاگم هم به دیده‌بان تغییر کرد.

   من جزو کسانی هستم که به شدت به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی مدیونند. زیرا که از این راه بود که نوشتن و مستمر نوشتن را تجربه کردم. مهرماه ۸۱ برای اولین بار وارد کار روزنامه‌نگاری شدم و در «پیک پردیس» (متعلق به حوزه معاونت دانشجویی دانشگاه) خیلی زود تا سمت دبیر سرویس خبر و گزارش هم بالا رفتم. به هر حال پیک پردیس تعطیل شد و پس از یک شماره انتشار «راه بهتر» به «واحه» پیوستم و تا خرداد ۸۵ عضوی از مجموعه‌ای بودم که سنگ بنایش در سال ۱۳۷۵ گذاشته شده بود. با «واحه» به موفقیت‌های فراوانی رسیدم که از آن جمله‌اند:

  • عضو منتخب دانشجویی «کمیته ناظر بر نشریات دانشگاهی» (اردیبهشت ۸۲ تا آبان ۸۳)
  • برنده جایزه داوری دانشجویی در بخش‌های «یادداشت صنفی» و «قطعه ادبی» از «دومین دوره جشنواره منطقه‌ای نشریات دانشجویی شمال و شرق کشور» (خرداد ۱۳۸۲)
  • برترین نشریه «خبری-صنفی» در همان جشنواره (به عنوان عضو شورای نویسندگان)
  • سه دوره نمایندگی مدیران مسئول نشریات دانشجویی دانشگاه فردوسی در همایش‌های سالانه «نمایندگان مدیران مسئول نشریات دانشجویی سراسر کشور»
  • مسئول روابط عمومی «ششمین جشنواره سراسری نشریات دانشجویی سراسر کشور» (اسفندماه ۱۳۸۳)
  • برنده مقام دوم گزارش از سومین «جشنواره نشریات تجربی» استان خراسان (دی ۱۳۸۳)
  • برنده عنوان «بهترین نشریه دانشجویی» در همان جشنواره (در مقام سردبیر)
  • برترین نشریه «خبری-صنفی» از «سومین دوره جشنواره منطقه‌ای نشریات دانشجویی شمال و شرق کشور» (به عنوان مدیرمسئول - خرداد ۱۳۸۵)
  • مقام اول «یادداشت صنفی» و مقام سوم بخش‌های گزارش، سرمقاله و یادداشت اجتماعی در همان جشنواره

     از خردادماه ۱۳۸۳ هم به عنوان مدرس با «کالج دانشگاه فردوسی» همکاری دارم و تدریس دوره‌های گوناگونی از قبیل GIT، اینترنت، طراحی صفحات وب (HTML) و HTML پیشرفته (CSS) را بر عهده داشته‌ام.

     البته تمام این‌ها، تنها بخشی از فعالیت‌های این چند ساله‌ام بوده‌اند و شاید نوشتن تمامشان، مثنوی هفتاد من بخواهد. اما به هر حال، زندگی ادامه دارد. حتی اگر خیلی شبیه به زندگی نباشد

بهرنگ

   نام زیبایی است. حداقل به دلیل معنای قشنگش، من آن را بسیار دوست دارم. بهرنگ به معنای آدمی است که از دورنگی و نفاق به دور است و همیشه به رنگ خوبی‌هاست. نامی که می‌دانم برازنده‌ام نیست، اما سعیم بر آن است که زمانی برازنده‌ام شود.

   نمی‌دانم چگونه باید «خود»م را معرفی کنم! می‌دانم که خصوصیات بد اخلاقی‌ام زیاد است و مهم‌ترینشان هم این است که زود جوش می‌آورم و عصبانی می‌شوم. هیچ جور هم نمی‌توانم از زیرش در بروم. البته کاملاً بستگی به حال و هوایم دارد.
   آدم تنبلی هستم. از درس خواندن کاری برایم سخت‌تر نیست. تمام دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان را با گوش کردن سر کلاس گذراندم و چه شاگرد اول، چه شاگرد آخر، آموخته‌هایم چیزی نبود جز شنیده‌هایم سر کلاس. عادتی که بعدتر از سرم افتاد.
   هیچ‌کس علاقه ندارد از خودش بد بگوید و آدم مغروری مثل من هم، همین طور
   تا حد زیادی صادقم. هیچ جور نمی‌توانم با کلاه گذاشتن و دروغ گفتن به این و آن کنار بیایم و به همین دلیل بود که از سیاست و سیاست‌بازی تا حد زیادی کناره گرفته‌ام. آدم‌های سیاسی یا با سوابق سیاسی‌کاری، دروغ به خونشان نفوذ کرده‌اند.
   در مقابل این‌ها، آدم بی‌خیالی هم نیستم و فکر می‌کنم در تک‌تک کارهایی که تأثیری دارم، موظفم که دقت کنم.

   آدم خوشبینی نیستم. آدم شادی هم نیستم. آدم تلخی هستم که در تلخی خودش غرق شده است و اگر به دست او بود، همه را غرق می‌کرد.
   آدم نرمالی نیستم. چون آدم نرمال یک چیز، دو چیز یا پنج چیز را یاد می‌گیرد تا انتها و به دنبال حداکثر یک یا دو چیز می‌رود و در آن‌ها متخصص می‌شود. نه این که مثل من به هر چیزی ناخنکی بزند و نه بیشتر
   دغدغه‌ها و علائقم یکی دو تا نیستند. یک سر دارم و چند هزار سودا
   من عاشق مهندسی مکانیک هستم. از بچگی عشق طراحی داشته‌ام و طراحی ماشین. بزرگ‌تر که شدم آرزویم آن شد که روزی سر از یکی از مراکز طراحی یا تحقیق و توسعه خودرو در بیاورم. در کنار آن برای مهندسی صنایع، مسائل مدیریتی و مدیریت کیفیت هم می‌میرم و اصلا دلم می‌خواهد ناخنکی هم به این رشته‌ها بزنم.
   خب این دو تا را بگذارید کنار آن‌هایی که قبل از این خواندید و همچنین فوتبال، دغدغه‌های مسخره انسانی و اجتماعی و البته روزنامه‌نگاری

   عشق روزنامه از اولین روز انتشار همشهری به جانم افتاد ودر بحبوحه کنکور هم ترک نشد. در محدوده کنونی انتخابم هم فکر می‌کنم به غایت خیلی نزدیک شده‌ام، هر چند بسیار سریع. اما به هر حال فکر می‌کنم که دیگر کار نشریه دانشجویی چیز زیادی برایم نخواهد داشت، مگر این که خودم به خودم درس بدهم یا تجربه‌ای جدید را آغاز کنم.
   نه این که به اندازه کافی آموخته باشم،. بیشتر فکر می‌کنم آموزگار مناسبی برایم پیدا نمی‌شود. وگرنه کم نیست چیزهایی که هنوز نیاموخته‌ام. کسی که رد شدن مطالبش را، آن هم نه یک یکی و دوتا دوتا، که صدتا صدتا، تجربه نکرده باشد، نویسنده نیست و من هنوز تجربه نکرده‌ام زمانی را که هی بنویسم و هی خط بزنند. البته وب و اینترنت می‌تواند آدم را بد عادت کند.

   بد جهانی است. دنیای آدم‌های تک‌بعدی، دنیای آدم‌های مسخ شده با چشمانی خالی از هر احساسی و فکری خالی از هر فکری. این قطعا حس خوبی نیست که بسیاری اوقات با خود بیندیشی که چه خوب بود اگر می‌شد فرار کرد از دست این‌ها؛ همه و همه‌شان
   اما صبح روز بعد دوباره همان زندگی را آغاز کنی. زندگی برای دیگران، هر چند که به سبک خودت...

   آینده؟ نمی‌دانم آینده چیست و کجاست. شاید اگر کسی می‌دانست دنیای لوس و مسخره‌ای می‌شد. اما این ندانستن به دلیل این است که می‌دانم کجا هستم و چه می‌کنم، اما نمی‌دانم چرا!؟ نمی‌دانم ایستگاه بعدی در مسیر زندگی‌ام کجاست. نمی‌دانم فردا با چه کسی نشست و برخاست دارم و که را دوست دارم یا نفرتم را تقدیم چه کسی خواهم کرد.

   «نمی‌دانم»
   این شعار من است:
   نمی‌دانم

Behrang.net

   چرا Behrang.net؟
   قبل از هر چیزی، Behrang.net یک وسوسه بود. خیلی قبل‌تر از آن‌ها نوشتن و وبلاگ‌نویسی را آغاز کرده بودم و وبلاگ هم قطعا یک نوع وب‌سایت شخصی است. حال با هر امضایی.
   وسوسه استقلال از سایرین و پیوند نخوردن سرنوشت من به دیگران یا دیگران به من
   وسوسه جدا شدن از قافله و اثبات هویت شخصی
   وسوسه کنار گذاشتن شتر سواری دولا دولا و در آوردن سر از زیر برف. کیست که نداند من که این را نوشته‌ام، کیستم!؟
   ... و صد البته وسوسه خلاصی از شر هر چه سرویس رایگان است. حتی اگر بلاگر و بلاگ‌اسپات بهترین، دوست‌داشتنی‌ترین و منصف‌ترین سرویس‌دهندگان رایگان دنیا باشند.
   و همیشه وسوسه، وسوسه پیشرفت است.
   وسوسه، وسوسه عرضه دست‌رنج و دست‌نوشته به تعداد بیشتری و شاید ... شاید روزی که آرزوهایم برآورده شوند.

   و چرا «net.»؟
   جواب این از همه ساده‌تر است.
   Behrang.net؛ چون قبلا شرکت بهرنگ (تولید کننده سس و ...) behrang.com را برای خودش گرفته بود و یک طراح وب هم behrang.org را ثبت کرده بود.
   در کنار این‌ها احتمالا دیده‌اید که نرم‌افزارهای مختلف یک نسخه خاص دارند که مخصوص کار وب و اینترنت است. مثلا ASP.net و VisualBasic.net خب این سایت هم حتما نسخه تحت وب «بهرنگ» است!

 
 
صفحه اصلی وبلاگ نمونه آثار دفتر یادبود